از جلوی در خانه ام
و اصلا نگاه نکرد
به دهان نیمه باز در
و آفتاب گردانی
که با همه ی وجود
به سمت او کشیده میشد
فایده ای ندارد حیاط خاموش!
سایه اش از پشت پرده ای کدر
با قدمهایی تاریک
دارد دور می شود۰۰۰
|
چقدر راحت گذشت
از جلوی در خانه ام و اصلا نگاه نکرد به دهان نیمه باز در و آفتاب گردانی که با همه ی وجود به سمت او کشیده میشد فایده ای ندارد حیاط خاموش! سایه اش از پشت پرده ای کدر با قدمهایی تاریک دارد دور می شود۰۰۰ + نوشته شده توسط محمدرضا احمدي در یکشنبه هفتم بهمن 1386 و ساعت
18:58 |
جلسه نقد کتاب ادبی نام کتاب : به وقت البرز شاعر : مهرنوش قربانعلی منتقدین : پگاه احمدی علیرضا بهنام علیرضا سیف الدینی محمد رضا احمدی زمان : ۱۵-۱۷ روز دوشنبه مورخ ۰۳/۱۰/۸۶ مکان : دانشگاه آزاد ، تهران مرکز (مجتمع ولیعصر ) ، بلوک ۳ ، تالار فردوسی آدرس: ابتدای خیابان تهران نو (دماوند)، جنب بیمارستان بوعلی جلسات ماهانه نقد ، در دانشگاه مذکور برگزار می شود . خواهشمندم اگر انتقاد یا پیشنهادی دارید ، به ما انتقال دهید. جلسات گذشته ، اختصاص داشت به نقد کتاب های : " فرشته ای بر دوش راست " ( محمدرضا احمدی ) "این روزهایم گلوست" (پگاه احمدی) "پاره های بامدادی"(محمود معتقدی) و مجموعه شعر سرکار خانم سپیده جدیری
+ نوشته شده توسط محمدرضا احمدي در شنبه یکم دی 1386 و ساعت
18:51 |
سلام به همه ی دوستان عزیزم
متاسفانه به دلایلی از مدتی قبل فرصت نکرده ام چندان سری به اینترنت بزنم خیلیها به حق انتظار دارند سری بهشون بزنم که کمی با تاخیر انجام خواهد شد خواستم اینجا پوزش خودم رو بهشون ابلاغ کنم تا بعد که خدمتشون برسم شاد باشید و بدرود + نوشته شده توسط محمدرضا احمدي در پنجشنبه یکم شهریور 1386 و ساعت
18:33 |
چقدر پنجره راه راه می زند
امروز و سیمهای برق روی هم دراز کشیده اند و آن یاکریم هنوز به بهانه ی دانه جفتش را گول می زند یکی مرا از این پنجره بگیرد دلم برای یک یاکریم تنگ شده + نوشته شده توسط محمدرضا احمدي در جمعه بیست و نهم تیر 1386 و ساعت
4:27 |
با من نمی توانی که نباشی
به تار مویی از تو آویزان میشوم توی مغز سرت جا میگیرم می خواهم مو به مو همه چیز را از ریشه برایت بگویم که میدانم توی قفسه ی سینه ام جا نمی شوی از پشت میله های موازی برایم دست تکان می دهی تکان بده تو میتوانی! که تا میایم بگویم دوس... دور می شوی که صدای زندانبان نزدیک است که اگر تو بودی پای پیاده به کوه به بیابان اصلا یخ میزدی که دلم خنک شود که تو زیر عدسیت جا نمیشوی شعله را کم کن بیا که پشت گوشی از دهن میافتد که اگر نیایی باز هم بهار میاید مرا با خودش به گرمای تابستان می برد نه با من نمیتوانی که نباشی تابوتم را کنار تار مویی از تو می خواهم که دانه هایم را بریزم از تو سبز شوم قد بکشم توی چشمهای تو آب بازی کنم توی موهای تو چشم بگذارم روی صورتیت دنبال مویرگی از قهوه بگردم که خواب از سرم می پرد که پرنده بال بال میزند که تا کی خدا به این درخت های عمودی میوه های کال میزند؟ که بیا که اگر نیایی باز هم بهار میاید مرا با خودش به تابوت گرم تابستان می برد که چشمم را که باز میکنم از باران ابر سفیدی مانده زیر سینه ی آسمانی از کلاغ + نوشته شده توسط محمدرضا احمدي در چهارشنبه سی ام خرداد 1386 و ساعت
1:8 |
با سلام به همه ی دوستان
جلسه ی نقد و بررسی مجموعه شعر " فرشته ای بر دوش راست" برگزار میشود مکان: دانشگاه آزاد مجتمع ولیعصر نشانی: ابتدای خیابان تهران نو ( خیابان دماوند ) جنب بیمارستان بوعلی مجتمع ولیعصر بلوک سوم تالار فردوسی زمان: دوشنبه ۷ / ۳ / ۸۶ ساعت ۳ تا ۵ بعد از ظهر منتقدین: دکتر کیومرث منشی زاده - آقای حمید رضا شکار سری - سرکار خانم پگاه احمدی ورود برای تمامی علاقمندان آزاد میباشد به همین مناسبت دو کار از این کتاب را میخوانید:
یک شب از ریسمان گیسو هایت بالا می روم و پا به کره ی چشمانت می گذارم آنجا که سیاه ترین کلاغ در سفید ترین برف دنبال گردو می گردد
من هم می دانم جیک جیک از قار قار زیبا تر است اما باید کلاغ باشی تا بفهمی این صدا برای این همه برف کم است توضیح اینکه این مجموعه منتخبی از کارهای نیمه ی دوم ۷۷ تا نیمه ی اول ۸۰ است و دو شعر ذکر شده کارهای شماره ۱۱ و ۱۲ این مجموعه است . حضور شما باعث خوشحالی من خواهد شد . شاد باشید و بدرود.
+ نوشته شده توسط محمدرضا احمدي در یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386 و ساعت
1:22 |
تکان نمی خورد
این پرنده ی بی معنی رو همین شاخه ی خطوط تکان نمی خورد انگار هیچ وقت پرنده نبوده است چیزی شبیه یک تکه استخوان بی معنی لای یک زخم مستعار مانده و اصلا تکان نمی خورد هیچ وقت با پرنده حرف نمی زنم نه با زنم و نه با پرنده حرف نمی زنم حرفهایم از دستم می پر ند و آنچه می ماند همیشه بی معنی است
+ نوشته شده توسط محمدرضا احمدي در پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386 و ساعت
6:41 |
روی یک پشت بام کوچک - پشت بام توالت حیاط - نشسته بود. غرق در غبار.
با صورتش که به رنگ زرد بود و بدن از حال رفته اش. صاحبش آن پایین با حسرت نگاهش می کرد. چند سالم بود؟ سه یا چهار سال خوب یادم نیست. بازیگوشی و سروصدای زیادم باعث شده بود مامان ماشینکم را روی پشت بام توالت حیاط پرت کند و بعد تهدیدم کرد. - اگه بازم سروصدا کنی میدمت به افغانیای توی کاروون سرا ببرنت! می دانستم اینکار را نمی کند و این فقط یک تهدید بی خود است. ولی دلم برای ماشینکم لک می زد. باید عصبانیتش را از بین می بردم. خودم را به بچگی زدم! رفتم و گفتم : حالا که می خوای منو به افغانیا بدی پس میشینکمو هم بده! مامان خندید . مرا بوسید و من دوباره به دستش آوردم. با همان صورت زرد رنگ و غبار گرفته اش.
روی یک پشت بام کوچک - پشت بام توالت حیات - نشسته. غرق در غبار. با همان صورتش که به رنگ زرد است و بدن از حال رفته اش. دلش برای افغانیهای کاروان سرا و کاروان سرایی که دیگر وجود ندارد تنگ شده. شکل یک ماشین غبار گرفته ی احمق چرخهای زندگی مضحکش را می چرخاند و از هرچه ماشین است بیزار است. کاش مرا به افغانیها داده بودی مامان !
+ نوشته شده توسط محمدرضا احمدي در یکشنبه دوم اردیبهشت 1386 و ساعت
3:16 |
می ترسم
صدای تو از یادم برود و فراموش کنم گاهی عشق چقدر میتواند ظریف و شکننده باشد بنفش با آن آبی سیر گرسنه ی صدای تو هستند و خط نازکی که پشت چشمهای تو بود هنوز مشقهای مرا خط میزند می ترسم تو از پرنده یادگرفته باشی که آزادی یعنی روی هیچ پشت بامی دوبار ننشینی سفید با همه ی این درخشانی اش هنوز صدای تو را کم دارد و یک کلاغ خیلی وقت است می آید توپ قرمزم را که توی سینه با صدای تو می چرخد بدزدد می ترسم + نوشته شده توسط محمدرضا احمدي در دوشنبه ششم فروردین 1386 و ساعت
21:7 |
قوی ترین مردان ایران
روی اسبهای مرده به دنیا آمده اند و به هیچ جا نرسیدند غریزه چیز بهتری ست من به خدا توکل میکنم و تو اسبت را بیدار کن نترس از اینکه جزء قوی ترین مردان ایران نیستی
+ نوشته شده توسط محمدرضا احمدي در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385 و ساعت
3:23 |
|
|